به نام او

اين مقاله را به همان كسي اهدا مي كنم كه در شآنش فرموده اند: قد بذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك من الجهالة و حيرة الضلالة.

مقاله ای را که پیش رو دارید در جواب شبهه «کیستی قابض ارواح » ارائه می گردد.

مقدمه:

در قرآن کریم عمل قبض روح به افراد مختلفی نسبت داده شده است:

الف.خداونداللَّهُ‏ يَتَوَفَّى‏ الْأَنْفُسَ‏ حِينَ‏ مَوْتِها، وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها»[1]

ب. ملک الموتقُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلى‏ رَبِّكُمْ تُرْجَعُون‏»[2]

ج:. رسل و ملائکه: «وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا وَ هُمْ لا يُفَرِّطُون‏»[3].در این مقاله چگونگی صحت این استناد ها به هریک از افراد مذکور بررسی خواهد شد.

واژه شماری:

واژگان مطرح در این قسم از آیات کلمات موت و حیات و توفی می باشد.

واژه موت:

این واژه از ریشه«م و ت» 165 بار، با صورت ها و صیغ متفاوت در قرآن کریم ذکر شده است و به طور مشخص لفظ «الموت» 35 بار در قرآن استعمال شده است.

واژه حیات:

این واژه از ریشه«ح ی ی » به معنی زندگی 163 بار[4] ، با صورت ها و صیغ متفاوت در قرآن کریم ذکر شده است و به طور مشخص لفظ«حیات» با الف و لام وبدون آن،74 بار مذکور گردیده است.و از این جا اشتباه طرفداران ریاضی قرآن ثابت می شود که با انواع توجیهات می خواهند بگویند واژگان مرگ و زندگی 145 بار (مساوی هم) در قرآن ذکر شده است.

واژه توفی:

این واژه از ریشه«و ف ی» به معنای استیفاء و باز ستانی کامل می باشد که 66 بار در قرآن ذکر شده است که از این تعداد 25 مورد آن در باز شتانده روح است که 24 مورد آن در معنای مرگ می باشد[5].

تعریف واژگان:

واژه حیات:

این واژه به معنی زندگی می باشد و اهل لغت و تفسیر در چگونگی آن بحث کرده اند.

در «التحریر و التنویر » آمده است:حیات نیرویی است که از اعتدال مزاج حاصل می شود برای این که سایر قوا از آن بهره مند گردند.[6]

علامه طباطبایی:

کلمه حیات در مورد چیزی به کار می رود که که آن چیز حالتی دارد که به خاطر داشتن آن حالت دارای شعور و ارداده شده استو کلمه موت به معنی نداشتن آن حالت است.[7]

علامه مصطفوی می نویسد:

حیات در هر موجودی به اقتضای ذات و صفات آن موجود است و در جمادات و نباتات و حیوانات و انسانها و ملائکه و عالم عقول مختلف است و معنای جامع حیاتچنین است:تحقق چیزی است که به تحقق او قوام شیء حاصل می شود مثل ابزار ظاهری و باطنی و نظم در آن ها.پس در هر نوع از موجودات جزء اخیری که تمام کننده شیئیت شیء است و از جانب خداوند افاضه می شود حیات است و آن قوه روحانیه ای است که به هر چیزی به حسب خودش از جانب خداوند افاضه می شود و این همان روح و نفخه الهی است.[8]

واژه موت:

مفسرین درباره چیستی این واژه اختلاف کرده اند برخی آن را امر عدمی (نبود حیات) می دانند و برخی آن را امر وجودی[9]

شیخ طبرسی گفته:

مرگ عرضی است که بر حیات وارد می شود و ضد آن است و چیزی که قابلیت حیات را ندارد قابلیت مرگ را نیز دادرا نیست.و برخی هم موت را نقض بنیه حیوانی و یا نقض فعلی که زندگی به آن نیازمند است می دانند.[10]

در التحریر و التنویر آمده:موت و حیات تقابلشان تقابل عدم و ملکه است و موت کیفیت عدمی است یعنی عدم حیات در چیزی که شأنش داشتن حیات است.[11]

علامه طباطبایی:کلمه موت به معنای نداشتن حیات و آثار آن آن مثل شعور و ارراده است در کسی که قابلیت حیات را داشته باشد.

 البته براى اين كلمه معانى ديگرى نيز هست يكى معناى فلسفى كه موت را عبارت مى‏دانند از مفارقت روح از بدن و قطع علاقه تدبيرى آن و ديگرى‏ معنايى است كه در روايات آمده كه آن را عبارت دانسته از انتقال از خانه‏اى به خانه‏اى ديگر.

ولى اين معانى را نمى‏توان معناى لغوى كلمه دانست بلكه معنايى است كه يا عقل در آن دخالت كرده و يا نقل، و اين معنا كه ما براى موت نقل كرديم وصف آدمى است به اعتبار بدنش‏.[12]

در التحقیق آمده است:

انواع موت:

مرگ به دو صورت محقق می شود:

یک. به هم خوردن نظم و حدوث اختلال و فساد در اجزای موضوع مثل مرض و نقص.این نوع مرگ فقط در عالم خلق جریان دارد.

ب. قطع ارتباط روح با بدن.این نوع از مرگ در عالم امر است که نیازی به ایجاد اسباب ندارد و با قطع ارتباط و تعلق روح به بدن حادث می شود.

مرگ نیز مانند حیات امر واحد کلی است که انواع مختلف دارد مرگ در جمادات:

مرگ درجمادات:حیات در زمین با حصول استعداد و تحقق شرایط تمامیت و نظم ایجاد می شود به گونه ای که آماده رشد دادن گیاهان می شود و مرگ با ایجاد اختلال در اجزا و شرایط و یا بروز عواملی که باعث موات شدن آن می شود حادث می شود مثل سرما و گرما و قطع آب.در قرآن به این معنا تصریح شده است:« وَ اللَّهُ أَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَحْيَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتهَِا »[13]

مرگ در نباتات:حیات نباتی اقتضاء فعلیت رشد می باشد مانند خاک و آب و حرارت و خصوصیات دیگر که خدا با ایجاد آن ها شرایط را برای رشد و نمو و ایجاد حیات آماده می کند و از این باب «مخرج المیت من الحی»می باشد.« إِنَّ اللَّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى‏ يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ مُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَي‏»[14]

مرگ در انسان و حیوان:مرگ در حیوان و انسان ظاهر و مشهود است و در ظاهر فرقی با هم ندارند و فرق تنها در روح انسانس است که از جانب خداوند نفخ می شود و قابلیت قرب به خداو استعداد کمال را دارد.« . أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ »[15]که در این جا منظور از حیات نوع معنوی آن است.

مرگ در ملائکه و عالم عقول: مرگ این دسته با قطع ارتباط روح با بدن حاصل می شود.

واژه توفی:

این ماده از ریشه «وفی» می باشد که در تمام اشتقاقات آن به اتمام رساندن وجود دارد.

قاموس قرآن می نویسد:

وفاء و ايفاء بمعنى تمام كردن است «وفى بعهده و أوفى بعهده» يعنى پيمانش را بانجام برد و بآن عمل كرد. وفاء بعهد و ايفاء بعهد آنست كه آنرا بدون كم و كاست و مطابق وعده انجام دهى.

(توفّى:) از باب تفعّل بمعنى اخذ بطور تمام و كمال است «التَّوفّى: اخذ الشّى‏ء على التّمام» توفّى و استيفاء هر دو بيك معنى‏اند. از اينجا است كه بمرگ وفات گفته شده كه انسان از طرف خدا بكلّى اخذ شده و از بين مي رود.[16]

این واژه مطاوع «وفّی»[17] و «اوفاه»و «وافاه» می باشد و به معنی باقی نگذاردن چیزی از شیء است که مجازا به کسی که مرگش رسیده می گویند:ادرکته الوفات و توفی فلان و توفاه الله یعنی خداوند روحش را قبض کرد.[18]

در تفسیر روشن آمده است:

یتوفی از ماده وفی به معنی پرداختن و در یافتن چیزی است که قبلا مقرر و مضبوط شده باشد و از آن جا که مدت عمر انسان به دستور خداوند مضبوط و محدود شده لذا ماده «یتوفی» به کار می رود تا معلوم شود اجل هر انسان زمانی فرا می رسد که مدت عمر خود را دریافت کرده و به پایان برده باشد.[19]

توفی میت به پایان رسیدن زمان حیات شخص و توفی خوابیده زمان به پایان رسیدن قوه عقل و تشخیص می باشد[20].

اما اگر توفی به این معنا باشد فعل انسان است در حالی که ظاهرا توفی فعل خداست یعنی خداوند تماما روح را قبض می کند و چیزی از آن را باقی نمی گذارد.

شهید مطهری می گوید:

«توفّى» از ماده «وَفَىَ» است (همان ماده‏اى كه «وفا» و «استيفا» از آن است) و از ماده «فوت» نيست. ما فارسى‏زبان‏ها گاهى «فوت» را با «وفات» مرادف خيال مى‏كنيم. «فوت» از دست رفتن است؛ اگر تعبير «فوت» مى‏كرد، به همان معناى تباهى و تمام شدن و از دست رفتن بود.

به اتفاق تمام لغتها «توفّى» يعنى استيفا كردن و تحويل گرفتن يك چيز بتمامه. اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها، يعنى خدا نفْسها را در وقت مردن بتمامه و بكماله مى‏گيرد.[21]

فرق بین توفی و مرگ:

توفی و مرگ دو روی یک سکه اند.عالم جسم که آن را دنیا می نامند از لحاظ سعه وجودی تنگ ترین عوالم و از نظر ارزش پست ترین آن هاست.و مرحله بهتر از آن عالم برزخ است و در مرحله بعد عوالم دیگر تا برسد به عالم عقل ،هر مرحله نسبت به مرحله قبل خود وسیع و بهتر است و نسبت به مرحله بعد خود تنگ و زندان گونه.محو و فنای انسان در مرحله بالاتر توفی است نسبت به مرحله بالا و مرگ است نسبت به عالم قبلی.مانند قطره آب در کاسه ،در جوی آب ،در نهر و در دریا؛ وقتی قطره از کاسه در جوی آب می ریزد در آن فانی می شود این انتقال مرگ از کاسه و توفی در جوی آب است .در نتیجه توفی از جانب خدا، اعطای حیات باقی تر و مرگ گرفتن حیات پست تر است.[22] ولذا برخی اشاره کرده اند که تفسیر توفی به مرگ تفسیر واقعی نیست بلکه تفسیر به لازم شیئ است نه به خود شیء و معنی واقعی آن اخذ تام می باشد.[23]یعنی لازمه توفی مرگ می باشد.

حقیقت مرگ و زندگی در قرآن:[24]

مرگ مطلق به معنی نابودی محض وجود ندارد ، مرگ نیستی است و حیات نفسی یعنی سرار عالم زنده است .یک موجود زنده ،چون از جایی به جای دیگر منتقل می شود ،نسبت به آن محل منقول عنه،می میرد و نسبت به مکان منقول الیه زنده می شود .انسان وقتی وارد برزخ می شود نسبت به دنیا می میرد و نسبت به برزخ زنده می شود و وقتی وارد قیامت می شود نسبت به برزخ می میرد و نسبت به قیامت زنده می شود

پس انتقال از یک زندگی به زندگی دیگر «مرگ» نام دارد نه این که به معنای نابودی و تخلیل عدم بین متحرک و هدف باشد که محال است.[25]

علامه طباطبایی در این زمینه می نویسد:

قرآن كريم صرف اين انتقال را موت خوانده با اينكه منتقل شونده شعور و اراده خود را از دست نداده. از تعليم قرآن برمى‏آيد كه مرگ به معناى عدم حيات نيست، بلكه به معناى انتقال است. امرى است وجودى كه مانند حيات خلقت‏پذير است. علاوه بر اين اگر مرگ را امر عدمى بگيريم، همانطور كه عامه مردم هم چنين مى‏پندارند، باز خلقت پذير هست، چون اين عدم با عدمهاى صرف فرق دارد و مانند كورى و تاريكى، عدم ملكه است، كه حظى از وجود دارد.[26]

شهید مطهری می گوید:

مجموعا آنچه كه ما از آيات قرآن مى‏فهميم اين است كه مردن در منطق قرآن تباهى و صرف خراب شدن و انهدام نيست، بلكه مردن انتقال است .قرآن خودِ مردن را مى‏گويد انتقال و جدايى است  و آن كه مى‏ميرد، در همان آن و لحظه‏اى كه مى‏ميرد، از اينجا منتقل مى‏شود به جاى ديگر و در جاى ديگر زنده است تا روز قيامت كه مسأله حشر جسمانى پيدا شود و بدنها از خاكها بيرون بيايند[27]

محیی و ممیت کیست؟

بر اساس توحید خالقی ،هر چیزی که مصداق شیء باشد مخلوق خداست که « اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ء»[28]پس خداوند است که خالق مرگ و حیات است و یکی از براهینی که انبیاء برای اثبات توحید ربوبی اقامه کرده اند این بود که مبدأ مرگ و حیات خداوند است و آن علت فاعلی که احیاء و اماته به دست اوست خداوند است چنان که حضرت ابراهیم در مقابله با نمرود برای اثبات ربوبیت خداوند و ابطال ادعای نمرود فرمودند: «رَبِّيَ الَّذي يُحْيي‏ وَ يُميت‏»[29].

اگر مرگ به دست دیگران بود باید می توانستند جلوی آن را بگیرند و آن را از خود دور کنند ، ولی نمی توانند.آن ها نه می توانند به کسی حیات ببخشند و نه می توانند مانع مرگ کسی شوند « ُ إِنَّ الَّذينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوب‏»[30].[31]

بنا براین خداوند است که فقط خالق مرگ و حیات است و مرگ و زندگی فقط به استناد دارد. چنان که در قرآن به آن اشاره شده است از جمله:« نَحْنُ قَدَّرْنا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقين‏ »[32] و « تَبارَكَ الَّذي بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَ هُوَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَديرٌ الَّذي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياة »[33].

خداوند حالات دنیوی و اخروی کفار را در قالب آیات به تصویر کشیده است.آن ها در این دنیا اصلا اعتقاد به عالم بعد از مرگ نداشتند و مرگ را نیستی تصور می کردند:« وَ قالُوا ما هِيَ إِلاَّ حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما يُهْلِكُنا إِلاَّ الدَّهْرُ »[34] ولی خداوند سخن آن ها را در قیامت نقل کرده که معتقد به ربوبیت خداوند و این که مرگ و زندگی به دست اوست می شوند ولی این علم به حال آن ها سودمند نیست:« قالُوا رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إِلى‏ خُرُوجٍ مِنْ سَبيلٍ »[35][36]

حقیقت قبض روح:

 حقیقت مرگ و قبض روح همان توفی است که در آیات مختلف به آن اشاره شده است که روح انسان از این بدن قبض کلی می شود و به عالم برزخ منتقل می شود.

قابض الارواح کیست؟

با این که در آیات قرآن قبض ارواح علاوه بر خدا به دیگرانی هم اسناد داده شده هم چنان که مرگ و حیات هم چنین است اما آیات قرآن دلالت دارد بر این که متوفِّی فقط خداست.

علامه طباطبایی ترکیب آیه 42 زمر را دلیل بر انحصار توفی در خداوند می داند:در آیه شریفه:« اللَّهُ‏ يَتَوَفَّى‏ الْأَنْفُسَ‏ حِينَ‏ مَوْتِها، وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها»[37] الله که مسند الیه است و باید بعد از مسند بیاید یعنی «یتوفی الله» ولی مقدم شده و دلالت بر حصر توفی می کند یعنی فقط خداوند است که کار توفی به دست اوست.« تقديم المسند إليه في الآية يفيد الحصر أي هو تعالى المتوفي لها لا غير»[38].

ایشان فرموده اند:

«و اگر اين آيه با آيه" قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ" [39] و آيه" حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا"[40] ضميمه شود، اين معنا را مى‏دهد كه: اصالت در گرفتن جانها كار خداست نه غير، ولى به تبعيت و به اجازه خدا كار ملك الموت و فرستادگان خدا كه ياران ملك الموتند نيز هست، همانطور كه اين ياران هم به اجازه ملك الموت كار مى‏كنند.»[41].

برخی از مفسران اهل اهل سنت نیز بر همین معنا استدلال کرده و تصریح نموده اند از جمله:

در التحریر و التنویر آمده است:

ممکن است بتوان گفت مجموعه آیات سوره زمر از ابتدا برای استدلال برای ثبوت در اختصاص تصرفات برای خداوند است زیرا از ابتدای سوره تا آیه ششم اشاره به خلقت زمین و آسمان کرد و سپس تا آیه 21 به انزال باران از آسمان اشاره کرد و بعد از هر دلیل مواعظی را ذکر کرد تا به ذکر حالات نفس و استدلال بر آن پرداخت و خواب و مرگ را ذکر کرد و در آخر استدلال فرمود:« إِنَّ فىِ ذَالِكَ لاََيَتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُون‏»[42]در نتیجه جمله «الله یتوفی»[43] جمله استئنافیه ابتدائیه است برای تدرج در استدلال و برای اتصال به جمله «خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَق‏»[44] و جمله«أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً »[45]که در هر دو صورت برای بیان دو حقیقت بزرگ از نوامیس حیات نفسی است و تقدیم "الله"بر مضمون خبر فعلیه برای افاده تخصیص به مضمون خبر است یعنی:الله یتوفی لا غیره فهو قصر حقیقی.[46]

محمد طنطاوی می گوید:

خداوند خودش ،با قدرتش ارواح مخلوقات خود را می ستاند در زمانی که آن ها به انتهای اجل خویش رسیده باشند.[47]

عبد الرحمن سعدی می نویسد:

این آیه خبر می دهد که فقط خداوند است که می تواند در امور آفریده های خود از جمله در زندگی و مرگ و خواب و بیداری آنها تصرف کند.[48]  و ابن کثیر هم گفته:

خداوند در این آیه از خودش خبر می دهد که اوست که می تواند در نظام خلقت به هر نحوی که خواست تصرف کند و اوست که با فرستادن ملائکه جان افراد را می ستاند.[49]

طبری گفته:

خداوند در این آیات می خواست بگوید الوهیت و خدایی فقط از آن اوست و کسی را یارای این کار نیست و اوست که زنده کننده و میراننده است و به هر کاری تواناست و می خواست قدرت عظیم خود را به خلایق بفهماند ،لذا فرمود:« :« اللَّهُ‏ يَتَوَفَّى‏ الْأَنْفُسَ‏ حِينَ‏ مَوْتِها »[50] [51]

شبهه:

شبهه ای که در مورد فبض روح مطرح شده از قدیمی ترین شبهاتی است که حتی در عصر ائمه معصومین علیهم السلام نیز جریان داشته که از امیر مومنان و امام صادق (ع)نیز سؤال شده است که در جواب خواهد آمد اما متن شبهه چنین است:

«در مورد اينکه چه کسي روح را در هنگام مرگ از انسان مي گيرد نيز تناقضي آشکار وجود دارد: فرشته مرگ (سوره 32(سجده) آيه 11)، فرشتگان (جمع) (سوره (محمد)47 آيه 27) و همچنين "اين الله است که روح را از انسانها در هنگام مرگ ميگيرد" (سوره 39(زمر) آيه 42)»

جواب شبهه:

متن آیات استدلال شده را در ابتدای مقاله ذکر کردیم.از چندین روش می توان به این شبهه پاسخ گفت و البته از همان زمان طرح این شبهه با زبان ها و تفکرات مختلف به آن جواب داده شده است.

دو نکته:

یک .

 هم چنانکه در طول بحث ذکر شد محیی و ممیت و متوفی فقط خداوند است و در کنار خداوند هیچ موجودی نمی تواند محیی و ممیت و متوفی باشد و اگر در قرآن کریم از قول حضرت عیسی نقل شده که «َ وَ أُحْيِ الْمَوْتى‏ بِإِذْنِ اللَّه‏ »[52] و اگر ستاندن جان را به ملک الموت و ملائکه نسبت داده :« قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلى‏ رَبِّكُمْ تُرْجَعُون‏»[53] در خود آیات قرینه بر این وجود دارد که آنها به استقلال کار  زنده کردن و توفی را انجام نمی دهدند بلکه همه به اذن خداوند است و آنها در حقیقت مجرای فیض الهی هستند.

دو.

 آیاتی از این سنخ در قرآن کم نیستند و همگی با توحید افعالی قابل تفسیرند که به چند مورد اشاره می شود:

یک: با اينكه اسرافيل عليه السّلام صورت‏نگار است و نافخ در «صور»، ليكن از اسماى حسناى حق مصوّر است: «هُوَ الَّذِي يُصَوِّرُكُمْ فِي الْأَرْحامِ كَيْفَ يَشاءُ»[54]  و در عين اينكه ميكائيل عليه السّلام موكّل بر ارزاق است، اوست رازق: «وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُها»[55]

دو: چه کسی پیامبر را از راه وحی آموزش می دهد؛ خداوند یا جبرئیل: « عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوى »[56] و « عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَم‏ »[57]

سه:شفاء از کیست؛ خدا یا عسل: «وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ»[58] و «شِفاءٌ لِلنَّاسِ»[59]

چهار:چه کسی روزی می دهد خدا یا مردم: «إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ»[60] و «وَ ارْزُقُوهُمْ فِيها»[61]

پنج:کار تدبیر هستی با کیست خدا یا فرشتگان: «فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً»[62] و «ثُمَّ اسْتَوى‏ عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ»[63]

شش.کار زراعت با کیست؛ خدا یا مردم: «أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ»[64] و «يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ»[65].

هفت: اعمال مردم را چه کسی می نویسد؛ خدا یا ملائکه: «وَ اللَّهُ يَكْتُبُ ما يُبَيِّتُونَ»[66] و «بَلى‏ وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ»[67].

ملاصدرا در زمینه قبض روح می گوید:

این طور نیست که فعل قبض از همه ،حقیقت باشد بلکه نسبت قبض به خداوند حقیقت است و به دیگر وسائط مجازی می باشد زیرا اسباب مستهلک خواهند شد و آنچه می مانمد فعل خداست و انسان ،هم باید به وجود وسائط در فیض معتقد باشد و هم به توحید افعالی .در نهایت هم محیی و ممیت فقط خداوند است چنان که در روایت آمده است که «ملک موت و ملک حیات باهم مناظره کردند ،یکی گفت : من مالک حیاتم دیگری گفت :من مالک مماتم .پس خداوند به آن دو وحی کرد که: کونا علی عملکما و ما سخرتما له من الصنع فانا المحیی و انا الممیت و لا محیی و لا ممیت سوایی»[68]یعنی هر کدام بر کارهایی که شما را بر آن گماشته ام بمانید که محیی و ممیت فقط من هستم و جز من محیی و ممیتی نیست.[69]

و شاید از همین جهت است که برخی گفته اند:اگر عیسی همه مردگان را زنده کند در صفت محیی با خداوند شریک نخواهد شد و خداوند تنهاترین محیی است و اگر اسرافیل همه جنین ها را شکل بندی کند در صفت تصویر گری با خداوند شریک نمی شود و خداوند تنهاترین مصور و خالق است و اگر ملک الموت جان ها را بستاند هرگز در صفت قبض روح با خداوند شریک نمی شود و به دلالت حصر در آیه سوره زمر تنهاترین متوفی است.[70]

جواب قرآنی:

با توجه به این که در طول بحث ثابت شد که زندگی و مرگ فقط به دست خداوند است و هموست که ممیت و متوفِّی است دیگر برای این شبهه جایی نمی ماند و چنانکه برخی از علما هم اشاره کرده اند[71] شببه و اشکال جایی مطرح بود که دیگران مثل حضرت عیسی و فرشتگان بالاستقلال به احیا و اماته می پرداختند و حال آنکه از خود آیات قرینه بر عدم استقلال آن ها وجود دارد و حضرت عیسی(ع)فرمود :« وَ أُحْيِ الْمَوْتى‏ بِإِذْنِ اللَّه‏»[72] و در مورد فرشتگان آمده است:« يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذي وُكِّلَ بِكُم‏»[73] از این دو آیه عدم استقلال فرشتگان فهمیده می شود.

و اگر خداوند فعل خود را به فرشتگان نسبت داده به خاطر این که آنها سبب مباشر به قبض روح می باشند چنان که علامه طباطبایی در این زمینه می فرماید:

و اگر در اين آيه قبض روح و توفى را به ملك الموت و در آياتی به خدا و فرستادگان، و ملائكه نسبت داده، به خاطر اختلاف مراتب اسباب است، سبب نزديكتر به ميت ملائكه هستند، كه از طرف ملك الموت فرستاده مى‏شوند، و سبب دورتر از آنان خود ملك الموت است، كه ما فوق آنان است، و امر خداى تعالى را نخست او اجراء مى‏كند، و به ايشان دستور مى‏دهد، خداى تعالى هم ما فوق همه آنان و محيط بر آنان، سبب اعلاى ميراندن و مسبب الاسباب است، و اگر بخواهيم اين جريان را با مثلى مجسم سازيم، نظير عمل كتابت است كه هم به قلم نسبت مى‏دهيم و مى‏گوييم قلم خوب مى‏نويسد، و هم به دست و انگشتان نسبت مى‏دهيم و مى‏گوييم دست فلانى به نوشتن روان است، و هم به انسان نسبت مى‏دهيم و مى‏گوييم فلانى خوب مى‏نويسد.[74]

مفسرین در آیات متناسب با بحث جواب های مکفی به این شبهه داده اند :

برخی علت انتساب فعل خدا به فرشتگان را این دانسته اند که آنها به دستور خداوند کار می کنند و کار آنها کار خداست.[75]برخی هم علت انتساب فعل به ملائکه را علت مباشر بودن آنها دانسته اند[76].و برخی هم علت انتساب را صحت انتساب فعل به آلت فعل نام برده اند[77].

ملاصدرا گفته:

چون عالم عالم اسباب است ،خداوند برای اداره موجودات، بین خود و آفریده ها واسطه هایی را قرار داده است و مسئله قبض روح نیز چنین است.

سر سلسله قبض ، اسم«القابض»خداوند است و بعد از او ملک الموت و بعد از او «رسل الله» که داعیان خدایند و سپس« نفوس مطمئنه» که خود راجع به سوی خدایند و در آخر طبیعت در عالم طبایع است.[78]وی در جای دیگر در بیان سر اختلاف تعابیر آیات درباره قبض روح در برابر آیات چهارگانه روایات چهار گانه(که عمل قبض را به خدا و ملک الموت و فرشتگان و عوامل طبیعی نسبت داده اند) را قرار داده و آن را با چهار نوع طینت انسان که با توجه به قرب و بعد از خدا درجه بندی می شود تطبیق داده است و گفته:

هر کس با توجه به قرب و بعد از خدا قابض مشخص دارد و طینت نباتی را ملائکه خاک و طینت حیوانی را رسل الله ،نفس ناطقه را ملک الموت و ماده قدسیه را خداوند قبض روح می کند.[79] و هم چنان که ذکر شد این پاسخ با روایات که گفته اند خداوند فرشتگانی را مأمور این کار کرده و آیات دیگر سازگاری ندارد .

جواب روایی:

در روایات مختلفی به این شبهه جواب داده شده است از جمله:

یک:

در كتاب «احتجاج»[80] شيخ طبرسى (ره) روايتى را بسيار مفصّل نقل مى‏كند از زنديقى كه به خدمت حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام آمده و اشكالات بسيارى داشت، و از جمله اشكالاتش اين بود كه در قرآن مجيد مطالب و أخبار متناقضى است و اگر آنها را جواب دهيد من در دين شما داخل مي گردم.

و از جمله اعتراضاتش همين ادّعاى تناقض در آيات توفّى و قبض ارواح و عامل آن بود.

حضرت فرمودند: امّا آنچه از تناقض در اين آيات و آيه‏ « تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا [81]» و آيه‏ « الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ [82]»‏ بيان كردى، پس بدان كه خداوند تبارك و تعالى اجلّ و اعظم است كه خودش بدست خود در اين امور مباشرت كند؛ فعل فرستادگان خدا و فرشتگان، فعل خداست چون آنها به امر خدا عمل مى‏كنند.

پس خداوند از ميان فرشتگان عدّه‏اى را برگزيده تا سفير و واسطه بين حضرت او و مخلوقاتش بوده باشند، و آنها همان عدّه‏اى هستند كه خدا درباره آنها مى‏فرمايد:« اللَّهُ يَصْطَفِي مِنَ الْمَلائِكَةِ رُسُلًا وَ مِنَ النَّاسِ»‏[83]

پس كسانيكه از اهل طاعت خدا باشند، متولّى و متصدّى قبض روح آنان ملائكه رحمت خواهند بود، و كسانيكه از اهل معصيت باشند متولّى قبض روح آنان ملائكه نقمت و عذاب خواهند بود.

و ملك الموت، اعوان و كمك كارانى دارد از ملائكه رحمت و از ملائكه نقمت كه به امر او قبض روح مى‏كنند، و فعل آنها فعل اوست و هر چه بجاى آورند منسوب به اوست.

و بنابراين، فعل ملائكه فعل ملك الموت بوده و فعل ملك الموت فعل خداست.

چون خداست كه مى‏ميراند و قبض ارواح و نفوس مى‏كند بدست هر كدام از فرشتگانى كه بخواهد، و عطا مى‏كند و منع مى‏كند و ثواب ميدهد و عذاب مى‏كند بدست هر يك از بندگانش كه بخواهد.

و بدرستيكه فعل امناء خدا عين فعل خداست، همچنانكه ميفرمايد: وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ‏ [84] «و هيچ چيز را اراده نمى‏كنيد و اختيار نمى‏نمائيد مگر آنكه خدا او را اراده فرموده و اختيار مى‏نمايد.»[85]

دو:

از امام صادق عليه السّلام سؤال شد در مورد اين فرمايش خداوند عزّ و جلّ: اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها[86]

باز خداوند عزّ و جلّ ميفرمايد: قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ [87]

و باز ميفرمايد: الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ طَيِّبِينَ [88]

و باز ميفرمايد: الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ [89]

و باز در جاى ديگر ميفرمايد: تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا [90]

و باز در جاى ديگر ميفرمايد: وَ لَوْ تَرى‏ إِذْ يَتَوَفَّى الَّذِينَ كَفَرُوا[91]

 حال با توجّه باينكه در يك زمان آنقدر نفوس در اطراف جهان از دنيا ميروند كه شمارش آنها را جز خدا نتواند، اگر تنها ملك الموت قبض روح ميكند با توجه به مضمون آيات ياد شده چگونه‏ چنين چيزى ممكن است؟ آن حضرت پاسخ فرمود: خداوند تبارك و تعالى براى ملك الموت دستياران و كمك‏كارانى از فرشتگان قرار داده است كه آنها جانها را ميستانند بسان رئيس نظميه (پليس) كه داراى مددكاران و دستيارانى از ميان انسانهاست و براى انجام كارها و نيازهاى خود بايشان مأموريت ميدهد و آنان را بنقاط مختلف گسيل ميدارد، ملائكه نيز بهمين ترتيب از طرف ملك الموت اعزام مي شوند و قبض روح انسانها مي كنند و ملك الموت نيز جانهاى قبض شده را از فرشتگان مي ستاند علاوه بر آنچه كه خود قبض كرده است و آن جمله را خداوند عزّ و جلّ از ملك الموت مي ستاند.[92]

جواب فلسفی:

آیة الله جوادی آملی در این زمینه می فرمایند:

پاسخ شبهه آن است كه خداي سبحان بر اساس نظام علّي و معلولي، هر موجودي را كه مي آفريند، اثر ويژه اي را نيز به او مي دهد و اين اثر، براي او اثري حقيقي است و اسنادش به آن موجود، اسنادي حقيقي است؛ يعني آتش واقعاً مي سوزاند و يخ حقيقتاً خنك مي كند و ديگر موجودات نيز همگي آثار واقعي خاص خود را دارند، امّا در عين حال كه اثر هر موجودي مربوط به خود اوست، همه‌ي‌ اين موجودات عوامل و كارگزاران خدا و مجراي ربوبيّت مطلقه‌ي‌ ربّ العالمين و وجهي از وجوه فعليّه و اسمي از اسماي فعليّه خدايند نه اينكه مؤثراتي باشند مستقل كه اثردهي آنها در عرض ربوبيّت الهي باشد؛ زيرا فرض صحيح ندارد كه ربوبيّت خداوند نامحدود باشد و در عين حال، در كنار اين ربوبيّت مطلقه و نامحدود، اشيا و مخلوقاتي باشند كه تحت اين ربوبيّت مطلقه نباشند و در وجود خود و در اثرگذاري خود مستقل باشند. اگر ربوبيّت خداوند نامحدود است، ديگر جايي نمي ماند كه خالي از ربوبيّت حق باشد و موجود ديگري آن را پر كند. با اين تحليل، آنچه را كه با نظر ابتدايي مستقل مي پنداشتيم، با نظر دقيق عقلي، غير مستقل و وابسته به ربوبيّت الهي مي يابيم.

 در اين صورت همه‌ي‌ موجودات وجه الله و جُنْدالله و سپاه و ستاد و مرأت و مجلاي او هستند: "لله جنود السموات والأرض"[93] هيچ چيزي در جهان نيست جز اينكه مأمور ذات اقدس اله است. البتّه خداي سبحان از طريق اسباب، ربوبيّت خود را اعمال مي كند، در اين باره حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) مي فرمايد: "أبي الله أن يجرى الأشياء إلاّ بأسبابها"[94]يعني سنتّ خداوند بر آن است كه افعال و اشيا را به وسيله‌ي‌ اسبابشان به جريان بيندازد. و از اين جهت است كه خداوند در عين آنكه فعل و اثري را به فاعل آن نسبت مي دهد، استقلال را از آن سلب كرده خود را تنها فاعل جهان معرّفي مي كند.

نمونه‌ي‌ اين مسئله را مي توان به وضوح در نفس خود دريافت كه "من عرف نفسه فقد عرف ربّه"[95]شناخت نفس و روح انسان، در بسياري از معارف الهي راهگشاست و بلكه بهترين راه شناخت اسماي جمال و جلال الهي همان معرفت نفس است.

انسان داراي قواي تحريكي و ادراكي بي شماري است: هم حواس ظاهري دارد و هم حواس باطني، و هم نيرويي كه اين حواس را تعديل كند. اكنون اگر فعلي را يكي از قواي انسان انجام داد و اثري از آن قوه صادر گرديد، در عين حال كه آن فعل و اثر، مستند به آن حاسّه و قوّه است، مستند به خود انسان نيز هست؛ يعني اگر به عنوان مثال گفته شود كه چشم شخص مي بيند، در عين حال گفته مي شود كه خود شخص مي بيند و اين هر دو نسبت، درست و صحيح است؛ زيرا هر اثري كه مربوط به قوّه اي از قواي نفس انسان است، در حقيقت مربوط به خود نفس هم هست؛ چون نفس است كه مدير و مدبّر آن قواست. البتّه قواي نفس غير از اعضاي بدن است، و چشم و گوش بدن، غير از قوّه‌ي‌ باصره و سامعه است. آنچه با نفس انسان بدون واسطه ارتباط دارد و از شئون او محسوب است همان سامعه و باصره است كه گوش و چشم جسماني، از ابزار آنهاست. بنابراين، ممكن است كاري را به دو فاعل نسبت داد و هر دو نسبت هم درست باشد ولي به شرط اينكه اين دو فاعل، در عرض يكديگر نباشند بلكه يكي در طول ديگري و در احاطه‌ي‌ او باشد؛ مانند روح انسان كه محيط و مدير و مدبّر قواي خود است.

 از اين رو اگر خداي سبحان فاعليّت آثار خاص را گاهي به خود اشياي مخصوص، و گاهي به خودش نسبت مي دهد مانند نسبت فعلي است كه گاهي به يكي از قواي نفس مي دهيم و گاهي مي گوييم فلان قوّه‌ي‌ نفس با تدبير نفس اين كار را مي كند و گاهي مي گوييم خود نفس انسان اين كار را مي كند.

بنابر آنچه گذشت، تفاوت تعابير در آيات، در كمال هماهنگي صورت پذيرفته است و شبهات ناظر به اختلاف و تنافي آيات در اثر عدم تعمّق در آيات الهي و معارف قرآن كريم است [96].

شهید مطهری نیز جواب نزدیک همین جواب را بیان کرده اند:

بر اساس نظام سبب و مسببی؛ آنچه در لسان دين، به عنوان ملائكه و جنود الهى و رسل الهى (رسل تكوينى نه رسل تشريعى) و مقسّمات امر و مدبّرات امر آمده است، و مفاهيمى مانند عرش، كرسى، لوح و قلم، كه وجود يك سلسله تشكيلات معنوى و الهى را براى خدا معرفى مى‏كند، همه براى تفهيم همين حقيقت است كه خداى متعال، آفرينش را با نظام خاص و ترتيب مشخّص، اراده و اجرا مى‏كند.

در اين نظام، ذات حق در رأس همه موجودات قرار دارد و ملائكه، مجريان فرمان او هستند، بين خود ملائكه نيز سلسله مراتب محقّق است: بعضى رياست و فرماندهى دارند و بعضى از اعوان و انصار بشمار مى‏روند؛ ميكائيل فرشته مأمور ارزاق، و عزرائيل ملك موت و موكّل بر قبض ارواح است، و براى هر يك از آندو، اعوان و يارانى نيز وجود دارد، هر ملكى پستى مشخّص و جايى معيّن دارد:

و ما منّا الّا له مقام معلوم « «هر يك از ما فرشتگان، مقام معيّنى داريم».                       

وقتى مى‏گوييم به فرشتگان فرمان داده كه چنين كنند معنايش اين است كه آنان را طورى ايجاد كرده كه علت و فاعل باشند براى فعل و معلول مخصوص، و معناى اطاعت ملائكه نيز همين علّيّت و معلوليّت تكوينى است. تشكيلات ياد شده، مبيّن يك نظام تكوينى است.

و از همين جا است كه قرآن كريم،

گاهى قبض و دريافت نفوس انسانهايى را كه مى‏ميرند به فرشتگان نسبت مى‏دهد، و گاهى به فرشته خاص موت، و گاهى به خدا.

رمزش اين است كه كار خدا نظام و ترتيب دارد و اراده خدا به آفرينش و تدبير جهان، عين اراده نظام است.

نبودن نظام معين در بين موجودات، مستلزم اين است كه هر موجودى بتواند منشأ ايجاد هر چيزى بشود و نيز ممكن باشد هر چيزى از هر چيزى بوجود آيد.                

بين همه موجودات جهان چنين نظامى ذاتى و عميق برقرار است. هر چيزى جاى خاصى دارد و فرض آن در غير جاى خودش مساوى با از دست دادن ذات آن است و خلف است.[97]

منابع:

1.ابن عاشور محمد بن طاهر، التحرير و التنويرج 29 و 24

2.مصطفوى حسن‏، التحقيق في كلمات القرآن الكريم‏،( بنگاه ترجمه و نشر كتاب‏،تهران، 1360 ش)‏؛ج 11

3.موسوى همدانى سيد محمد باقر، ترجمه تفسير الميزان‏،5(دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسين حوزه علميه قم‏،قم، 1374 ش‏)؛ج 18و 19و 16

4.قرشى سيد على اكبر،قاموس قرآن،5( دار الكتب الإسلامية،تهران، 1371 ش‏)؛ج 8

5.طوسى محمد بن حسن‏، التبيان فى تفسير القرآن‏( با مقدمه شيخ آغابزرگ تهرانى و تحقيق احمد قصيرعاملى‏)،( دار احياء التراث العربى‏،بیروت)؛10

6.مهيار رضا، فرهنگ ابجدى عربى- فارسى‏،

7.نجفى خمينى محمد جواد، تفسير آسان‏،1(انتشارات اسلاميه‏،تهران، 1398 ق‏)؛ج 17

8.قرشى سيد على اكبر، تفسير احسن الحديث‏،3(بنياد بعثت‏،تهران، 1377 ش‏)؛ج 4

9.طباطبايى سيد محمد حسين‏، الميزان فى تفسير القرآن‏،5(دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسين حوزه علميه قم‏، قم، 1417 ق‏)؛ج 17

10.صدرالمتالهين محمد بن ابراهيم‏، تفسير القرآن الكريم(محمدخواجوى‏) ،2(انتشارات بيدار،قم، 1366 ش‏)؛ج 6 و 7

11.مكارم شيرازى ناصر، تفسير نمونه‏،1(دار الكتب الإسلامية،تهران، 1374 ش‏)؛ج 4

12.زحيلى وهبة بن مصطفى‏، التفسير المنير فى العقيدة و الشريعة و المنهج‏،2(دار الفكر المعاصر، بيروت دمشق‏، 1418 ق‏)؛ج 21

13. حسينى خطيب، سيد عبد الزهراء، مصادر نهج البلاغه و اسانيده؛ دار الزهراء، بيروت ،1367؛ج 1

14.مطهری ،مرتضی،مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى،انتشارات صدرا؛ج 1

15. احمد بن على طبرسى‏، الإحتجاج على أهل اللجاج‏،1(: مرتضى‏،مشهد، 1403 ق‏)؛ج 1

16. على اكبر غفارى‏، ترجمه من لا يحضره الفقيه،1(نشر صدوق‏،تهران، 1367 ش‏)؛ج 1

17. صفايى حائرى،علی،دعاهاى روزانه حضرت زهرا( س)،‏

18. صفايى حائرى،علی،روش نقد ج 5

19. حسينى تهرانى‏، سيد محمد حسين‏، معاد شناسى‏،1(نور ملكوت قرآن‏،مشهد، 1423 ق‏)؛ج 1

20. طيب‏، سيد عبد الحسين ،4(كتابخانه اسلام‏، 1362 ش‏)؛

21. سبحاني،جعفر، الأسماء الثلاث‏،مؤسسه امام صادق ع‏،قم

22. همدانى درودآبادى‏، سيد حسين، شرح الأسماء الحسنى(محسن بيدار فر)‏،2(انتشارات بيدار، قم، 1426 ق‏).

23. سبحاني،جعفر، الإلهيات على هدى الكتاب و السنة و العقل،3( المركز العالمي للدراسات الإسلامية،قم، 1412 ق‏)؛ج 4.

24. فيض كاشانى‏،محسن، أنوار الحكمة(محسن بيدار فر)،1(انتشارات بيدار،قم، 1425 ق‏).

25. فاضل مقداد، اللوامع الإلهية في المباحث الكلامية(شهيد قاضى طباطبائى‏)،2(دفتر تبليغات اسلامى‏،قم، 1422 ق‏).

26. آيت الله معرفت‏، شبهات و ردود حول القرآن الكريم‏،1(مؤسسة التمهيد،قم، 1423 ق‏).

27. السعدي ،عبد الرحمن ،تیسیر الکریم الرحمن فی تفسیر کلام المنان

28. ابن كثير،تفسیر ابن کثیر

29. طبري،ابو جعفر،جامع البیان عن تأویل آی القرآن
30.طنطاوي،سيد محمد، التفسیر الوسیط

31. الحسيني الزبيدي ،محب الدين محمد مرتضي، تاج العروس من جواهر القاموس،منشورات مكتبة الحياة ،بيروت.

32. جوادي آملي،عبد الله،تفسیر موضوعی قرآن،1(مركز نشر فرهنگي رجاء،زمستان 64)؛ج 2و3

33. رشيد رضا،السيد محمد،تفسیر المنار،3(دار المنار،1367 هجري)؛ج 7

34. جوادي آملي،عبد الله ،تفسیر موضوعی قرآن (قرآن در قرآن) ،نشر اسراء،ج1

پاورقي ها

[1] . خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مى‏كند، و ارواحى را كه نمرده‏اند نيز به هنگام خواب مى‏گيرد(زمر :42) این مضمون در آیات دیگر با عبارت« يَتَوَفَّاكُمْ » نیز آمده است از جمله:انعام 60 و یونس 104و نحل 70 .

[2] . بگو: «فرشته مرگ كه بر شما مأمور شده، (روح) شما را مى‏گيرد؛ سپس شما را بسوى پروردگارتان بازمى‏گردانند.»(سجده 11).

[3] . او بر بندگان خود تسلّط كامل دارد؛ و مراقبانى بر شما مى‏گمارد؛ تا زمانى كه يكى از شما را مرگ فرا رسد؛ (در اين موقع،) فرستادگان ما جان او را مى‏گيرند؛ و آنها(در نگاهدارى حساب عمر و اعمال بندگان،) كوتاهى نمى‏كنند(انعام 61).این مضمون هم در اعراف 37و آیه 28 و 32 سوره نحل مذکور است.

[4] . البته اصل ریشه 184 بار در قرآن ذکر شده است.

[5] .زیرا یک مورد آن برای خواب و مورد دیگر برای توفی حضرت عیسی است که در معنی مرگ نمی باشند.

[6] .التحریر و التنویر:29/12(آیه دوم سوره ملک).

[7] . ترجمه المیزان:19/585(آیاه دوم سوره ملک).

[8] . التحقیق :11/195(لغت موت)

[9] .مرحوم سید عبد الحسین طیب در «کلم الطیب» برای اینکه موت امر وجودی است نه عدمی پنج شاهد و دلیل آورده است ر.ک (كلم الطيب در تقرير عقايد اسلام‏:642-644).

[10] .تفسیر تبیان :10/273

[11] . التحریر و التنویر:29/12(آیه دوم سوره ملک).

[12] .ترجمه المیزان:14/404(انبیاء35).

[13] . و خدا از آسمان آبى فرود آورد و با آن زمين را پس از پژمردنش زنده گردانيد(نحل 65).

[14] . خداوند، شكافنده دانه و هسته است؛ زنده را از مرده خارج مى‏سازد، و مرده را از زنده بيرون مى‏آورد(انعام 95).

[15] . آيا كسى كه مرده بود، سپس او را زنده كرديم‏(انعام 122).

[16] .قاموس قرآن:8/231.

[17] .فرهنگ ابجدی 274.

[18] تاج العروس:10/393.

[19] .تفسیر آسان:17/150.

[20] تاج العروس:10/394

[21] . مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى ‏4/ 551.

[22] . شرح الأسماء الحسنى‏(داود آبادی)181و 182.ولی ظاهرا توفی مرز میان مرگ و زندگی باشد یعنی با گرفتن تمام جان از بدن، مرگ از این دنیا محقق می شود و با انتقال آن به برزخ ولادت صورت می گیرد و این عمل انتقال، توفی باشد.

[23] .الإلهيات على هدى الكتاب و السنة و العقل، ‏4 / 193.

[24] .استاد صفائی حائری در باره مرگ می نویسد:

 مرگ، نه يك سفر است و نه يك ادامه. مرگ يك امكان است نه يك واقعه. زندگى يك جاده گسترده نيست كه مرگ در انتهاى آن ايستاده باشد، بلكه مرگ به عنوان يك امكان، وجود مرا در دست مى‏گيرد. (دعاهاى روزانه حضرت زهرا(س)ص: 36)

شكر خدا كه مرگ هست، وگرنه من چگونه به زندگانى ادامه مى‏دادم؟( روش نقد جلد5، ص: 28)

[25] .تفسیر موضوعی قرآن3/388 و 389.

[26] .ترجمه المیزان:19/585.

[27] . مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى ‏4/ 550.

[28] . خدا آفريدگار هر چيزى است‏(زمر 62).

[29] . «پروردگار من همان كسى است كه زنده مى‏كند و مى‏ميراند.»(بقره 258).

[30] . كسانى را كه جز خدا مى‏خوانيد هرگز [حتى‏] مگسى نمى‏آفرينند، هر چند براى [آفريدن‏] آن اجتماع كنند، و اگر آن مگس چيزى از آنان بربايد نمى‏توانند آن را بازپس گيرند. طالب و مطلوب هر دو ناتوانند(حج 73).

[31] . تفسیر موضوعی قرآن2/396-406.

[32] . ماييم كه ميان شما مرگ را مقدّر كرده‏ايم و بر ما سبقت نتوانيد جست‏(واقعه 60).

[33] . بزرگوار [و خجسته‏] است آنكه فرمانروايى به دست اوست و او بر هر چيزى تواناست.

 همانكه مرگ و زندگى را پديد آورد(ملک آیه 1 و 2).

[34] . و گفتند: «غير از زندگانى دنياى ما [چيز ديگرى‏] نيست؛ مى‏ميريم و زنده مى‏شويم، و ما را جز طبيعت هلاك نمى‏كند.»(جاثیه 24).معنی آیه چنین است: مشركين گفتند حياتى نيست مگر همين حيات دنيايى ما كه با آن در دنيا زندگى مى‏كنيم، پس لا يزال بعضى از ما يعنى سالخوردگان مى‏ميرند، و بعضى ديگر يعنى اخلاف و نسلهاى جديد زنده مى‏مانند، و ما را جز دهر و روزگار كسى هلاك نمى‏كند، اين گذشت زمان است كه هر نوى را كهنه، و هر سالمى را فاسد، و هر زنده‏اى را آماده مرگ مى‏سازد، پس مساله مرگ عبارت از انتقال از خانه‏اى به خانه ديگر كه منتهى به بعث و بازگشت به سوى خدا باشد نيست.(ترجمه المیزان:18/266).

[35] . مى‏گويند: «پروردگارا، دو بار ما را به مرگ رسانيدى و دو بار ما را زنده گردانيدى. به گناهانمان اعتراف كرديم؛ پس آيا راه بيرون‏شدنى [از آتش‏] هست؟»(غافر 11).

[36] .تفسیر موضوعی قرآن:3/384 و 385.

[37] . خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مى‏كند، و ارواحى را كه نمرده‏اند نيز به هنگام خواب مى‏گيرد(زمر :42)

[38] . الميزان في تفسير القرآن ‏17/ 269

[39] . بگو: «فرشته مرگى كه بر شما گمارده شده، جانتان را مى‏ستاند(سجده 11).

[40] . تا هنگامى كه يكى از شما را مرگ فرا رسد، فرشتگان ما جانش بستانند(انعام 61).

[41] . ترجمه الميزان ‏/ 407

[42] . . قطعاً در اين [امر] براى مردمى كه مى‏انديشند نشانه‏هايى [از قدرت خدا] ست.(زمر 42).

[43] .زمر 42.

[44] .زمر 5.

[45] .زمر 21.

[46] .التحریر و التنویر 24/99

[47] .التفسیر الئسیط ذیل آیه 42 زمر.

[48] .تیسیر الکریم الرحمن فی تفسیر کلام المنان ذیل آیه 42 زمر.

[49] .تفسیر ابن کثیر ذیل آیه 42 زمر.

[50] آیه 42 زمر.

[51] .جامع البیان عن تأویل آی القرآن ذیل آیه 42 زمر.

[52] . و مردگان را زنده مى‏گردانم‏(آل عمران 49).

[53] . بگو: «فرشته مرگ كه بر شما مأمور شده، (روح) شما را مى‏گيرد؛ سپس شما را بسوى پروردگارتان بازمى‏گردانند.»(سجده 11).

[54] . اوست كسى كه شما را آن گونه كه مى‏خواهد در رحمها صورتگرى مى‏كند(آل عمران 6).

[55] . و هيچ جنبنده‏اى در زمين نيست مگر [اينكه‏] روزيش بر عهده خداست‏(هود 6).

[56] . آن را [فرشته‏] شديد القوى به او فرا آموخت،(نجم 5).

[57] . و خداوند  آنچه را نمى‏دانستى به تو آموخت‏(نسا 113)

[58] . شعراء/ 80

[59] . نحل/ 69

[60] . ذاريات/ 58

[61] . نساء/ 5

[62] . نازعات/ 5

[63] . يونس/ 3

[64] . واقعة/ 64

[65] . فتح/ 29

[66] . نساء/ 81

[67] . زخرف/ 80

[68] .فیض کاشانی در انوار الحکمة 287

[69] تفسیر القرآن الکریم 7/223-218(جمعه 8).

[70] . مصادرنهج‏البلاغةوأسانيده 1 /189

[71] . الأسماء الثلاث 88

[72] .آل عمران 49.

[73] .سجده 11.

[74] .ترجمه المیزان 16/376(سجده 11).

[75] .تفسیر المنار7/484 و 485(روم 61) و تفسیر احسن الحدیث 4/152(انفال 50) و شبهات و ردود حول القرآن الكريم 269 و لوامع البينات شرح أسماء الله تعالى و الصفات 302

[76] .تفسیر المنیر:21/200(سجده).

[77] .تفسیر القرآن الکریم ملا صدرا 6/75(سجده 11) و تفسیر نمونه 4/87(نساء 97).

[78] .همان 7/223-218(جمعه 8).

[79] .همان 6/85-87(سجده 11)

[80] . الإحتجاج على أهل اللجاج ‏1/ 247

[81] . انعام 61

[82] . نحل 28

[83] .حج 75

[84] .تکویر 29

[85] . معاد شناسى ‏1/211 و 212.

[86] .زمر 42

[87] سجده 11

[88] . نحل 32

[89] . نحل 28

[90] . انعام 61

[91] . انفال52

[92] . من لا يحضره الفقيه-ترجمه غفارى ‏1/ 191

[93] .فتح 4

[94] . بحار 2/90

[95] . غررالحكم / 194؛ اربعين شيخ بهائي 355

[96] . تفسیر موضوعی قرآن قرآن در قرآن تفسیر موضوعی 1/ 169-174

[97] . مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى 1/128-131.